انگار این روزها حافظ حال مرا از همه بهتر می فهمد.   مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم هردم

/ 0 نظر / 11 بازدید