علی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی
آرشیو وبلاگ
      خروج کن ()
جنگ است و حلوا بخش نمی کنند نویسنده: علی - پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٢

در جنگ حلوا بخش نمی کنند. او را میبینی مرده ، یک زندگی ، یک وجود یک روح بر زمین افتاده و دیگر نفس نمیکشد. سرش اگر هنوز بتوان به آن سر گفت بدنی که در خاک غلتیده خونی که روان گشته استخوان هایی که در هم شکسته بدنی که آنچنان سوخته که دیگر لباسی بر آن نمانده چون گوشتی برشته در کوره ای داغ و نفسگیر صورتی که دیگر صورتی نیست رگ هایی که مدتی پیش فواره فواره شیره ی سرخ زندگی یک روح، یک نفس را به هوا میفشانده است می بینی و می سوزی ، میبینی و نفست از میان استخوان های سینه ات در نمی آید میبینی و روحت درگیر داغ و درد درگیر سوز و گداز می شود میبینی و زیر لب بر نسل بشر لعنت میفرستی.

اما یادت می آید همو بود که هدفی جز دیدن خاکستر تو و دوستان و انصارت نداشت، اویی که تمام روحش پر بود از حس نفرت و هر دم تراوشی می کرد همو بود که می خواست کودکان تو را بی سر کند همو بود که میخواست پیرانت را در آتش خشمش بسوزاند همو بود که هم کلاسی هایت را زیر قهقهه های مستانه اش تکه تکه میکرد و جگر میخورد چه باید حس کنی در کدام راه باید قدم بگذاری به چه باید بیاندیشی به زندگی که نابود شده یا به زندگی هایی که نابود می شد به خونی که ریخته یا تنی که سوخته یا راهی که رفته یا آهی که بر سر آمده یا فرزندی که بی پدر گشته یا تجاوزی که رفته یا استخوانی که شکسته یا تنی که دیگر جز پوسیده بازاری نیست و گاه می اندیشی که او با خود چه می اندیشید چرا چنین می نمود چرا می کشت چرا می شکست و مگر من مثل او نمی کنم.

دمی جز آهی نباید کشید که اینجا جای تامل و درنگ و تاسف نیست و پس از این معرکه اگر ماندی میتوانی سالها به آن سوز هنگام مرگ و آن خون جاری بر خاک و آن فرزند بی پدر فکر کنی که کنون جایش نیست .

و دیگر به چه باید اندیشی محکم می نگری سفت می شوی فکرت را می بندی و به فکر دفاع و انتقام می افتی. چه بسا که دفاع و انتقام بهترین نسخه است و کشتن بهترین درمان پس دندان می فشاری و محکم می نگری تنی گرچه سوخته و گرچه جانی تباه شده و شاید که شایسته تاسف و درد و اندوهی است بر تیرگی روزگار و بخت تیره انسان اما می فشاری و شاید آب دهانی هم بر جنازه سوخته می اندازی و نمی نشینی بل با تمام کینه سعی بر هم سرنوشت کردن دیگر دوستانش با این جنازه می کنی دیگر جای تاسف نیست جنگ است و نه جای تامل جنگ است و حرف اول و آخر را آتش و خون میزند پس یا میسوزانی یا میسوزی.

و تو آن سوزاننده ای تو آن منتقم کرار و آن جانی خشونت باری که دشمن از شنیدن نام تو رعشه بر اندام می افکند تو دیگر آن طفل گریان چند دقیقه پیش نیستی چون اقتضای روزگار است و روزگار پدریست خشن که تو را به طبع خود پرورده است. 

  نظرات ()
مطالب اخیر قدمی کوچک و کم هزینه با شوی تبلیغاتی عظیم با هدف تهییج قومیت ها. به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای // ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٤ به آب دیده بشوییم خرقه ها از می ......... که موسم ورع و روزگار پرهیز است پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤ چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٤ شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٤ چو عاشق می شدم گفتم باید هر از چند گاهی هرس شوم مهلت 40 روزه
کلمات کلیدی وبلاگ انگلستان (۱) اتحادیه اروپا (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب