علی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی
آرشیو وبلاگ
      خروج کن ()
فقیر باش ضعیف باش ولی خانواده دار باش(به بهانه حوض نقاشی) نویسنده: علی - جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٢

تصمیم گرفتم قبل از اینکه نقدی بخوانم برداشت خودم را از این فیلم بنویسم هر چند نه نقدی تکنیکی است و نه حرفه ای


حوض نقاشی فیلمی است که همه آدم های آن خوب هستند حتی بچه ها همدیگر را مسخره نمی کنند این فیلم فیلمی است که در آن خانواده فقیر است یک زوج عقب مانده ذهنی با درآمدب کم که کمتر هم می شود ، با تمام مشکلات زندگی و اجتماعی،اما منسجم و دارای روح. روح زندگی در این فیلم موج می زند.خانواده ای که اگر با هم قهر قهر می کنند باز هم به فکر همدیگرند و نگران هم می شوند. این خانواده اصلی فیلم است.

و از آن سو خانواده ی خانم ناظم، خانم ناظمی که نگران همه است هرچند معمولا ساکت است و نمی گوید اما در نگاهش نگرانی برای همه موج می زند.

نگران دانش آموزش است،نگران شوهرش است،و هرگاه که تلفن دختر نوجوانش زنگ می خورد تصویر و ترس نگرانی در چشمانش آشکار می گردد. با وجود مشکلات در زندگی شخصی اش خوش قلب است و از هیچ کمکی به دانش آموزش دریغ نمی کند و مانند یک خاله ی مهربان به فکرش است. کسی که دلش به حال همه می سوزد.

با این همه مدتهاست فراموش کرده که او هم آدم است،او هم زندگی دارد،او هم تنهاست و خانواده ای تحصیل کرده که مدت هاست فقط به زور سر میز شام همدیگر را می بینند.

در این سو خانواده ای کارگر و فقیر زوجی با ناتوانی های زیاد. زن و مردی که با وجود ناتوانی زیاد همدیگر و زندگیشان را دوست دارند. قلبی پاک دارند و می خواهند در عین قناعت بهترین ها را داشته باشند.

مرد و زنی که هنوز یادشان است که عاقد سر عقد چه گفت و چه حرف مهمی زد.چه گفت که هنوز یادشان مانده و فذاموش نمی کنند؟ گفت:«فقط با هم بسازین»؛ گو اینکه همه فکر می کردند ایندو چون مشکل دارند زندگی شان به سرانجام نخواهد رسید.

«فقط با هم بسازین»  یک جمله ی ساده؛ اما همین حرف هم حرف های زیادی برای گفتن دارد همان حرف هایی که اگر کسی می شنید، الان جامعه تا این حد از هم گسیخته نمی شد و داستان هایی که همه شنیده ایم رخ نمی داد.اما آیا آنها همین حرف ساده یادشان است یا اینکه هنوز پس از سال ها شیرینی ازدواجشان را با یاد کوچکترین خاطرات آن زمان به یاد دارند و این علف هرچه که می گذرد بیشتر در دهانشان شیرینی می کند؟ من می گویم هردو و از طرف دیگر به همین جمله که دقت کنی می بینی که در شروع ازدواجشان عشق آتشین و لیلی و مجنونی نبوده که عاقد اینچنینشان گفته.

« فقط با هم بسازین»؛ یک جمله کوچک عامی،جمله ای خیلی پیش پا افتاده که همه ما می دانیم، و البته ما خیلی حرف های خوب دیگر می دانیم. اما کیست که به همان یک جمله کوچک عمل کند. و آندو که همین جمله ی ساده را چراغ راه کرده اند، و هر وقت به یادش می افتند تمام ناراحتی ها و دلخوری ها را کنار می گذارند و باز با هم می سازند.آیا اگر همین یک جمله بین یک زن و مرد عمل می شد خانواده ها به این شکل می بودند؟ هدف بحث مفصل نیست.

و کودکی در فیلم داریم کودکی سالم از پدر و مادر استثنایی که به او هم باید حق داد. شاید و محتملا که اگر ما هم بجای او بودیم بسیار بدتر از او رفتار می کردیم. اما باز هم وقتی می شنود مادرش تنها به خانه برگشته نگران می شود و دل توی دلش نیست که بفهمد حال او چطور است.

این فیلم بدبختی ها را هم نشان می دهد، زوجی کارگر که کار هردوشان کفاف زندگی را نمی دهد اما با این وجود یکیشان هم از کار بیکار می شود در حالی که کارخانه دار هم گناهی ندارد و او نیز مجبور است؛ یا مردی تحصیل کرده(شوهر خانم ناظم) که یکسال است بیکار شده و افسردگی او را رها نمی کند. و تحریم ها و مشکلات اقتصادی که پا بر گلوی مردم نهاده.

اما روح فیلم اینجا نیست، که روح فیلم در محبت،زندگی و در بستر خانواده است. خانواده ای که رکن جامعه و زندگیست و برای شرقی ها و بخصوص ما ایرانی ها همه چیز است؛ خانواده ای استثنایی و کارگر با تمام ناتوانی که روحش باعث شفای اطرافیان هم می شود باعث زنده شدن خانواده ی دیگری هم می گردد. و این روح پاک است و این صفا و محبت است که باز زندگی را لذت بخش می کند و باز چراغ آشیان را روشن می نماید.

حوض نقاشی روایتیست از گنجشکک اشی مشی؛ گنجشک بی نوا که باران می آید و خیسش می کند، برف می آید و گلوله اش می کتد. اما افتادن در حوض نقاشی چندان هم برایش بد نیست شاید چون اطرافیانش خوب اند و البته او هم گوشتی ندارد تا فراش باشی و قصاب باشی و..... بر آن دندان تیز کنند. پس مگسی نیست که بر گردش بگردد و هرچه هست کسانی اند که در هدف کمک دارندو خوبی ناظم باشی تا زیر پروبال بگیرد و بلند کند. عمه باشی تا بیاید و به آنها سربزند و همه ی باشی هایی که قصد خوبی دارند  وخدا باشی که از آن بالا نظاره می کند و هیچوقت گنجشک های قصه ی ما را تنها تنها نمی گذارد.

 

 

مریم:«خیلی بدی تو خیلی بدی نباید میزدیش سهیلو مگه چیکار کرد؟ها؟به تو چه.»

رضا:«من باباشم. اون نباید دفتر تو رو پاره میکردنباید با تو اینطوری حرف می زد.»

  نظرات ()
مطالب اخیر قدمی کوچک و کم هزینه با شوی تبلیغاتی عظیم با هدف تهییج قومیت ها. به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای // ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٤ به آب دیده بشوییم خرقه ها از می ......... که موسم ورع و روزگار پرهیز است پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤ چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٤ شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٤ چو عاشق می شدم گفتم باید هر از چند گاهی هرس شوم مهلت 40 روزه
کلمات کلیدی وبلاگ انگلستان (۱) اتحادیه اروپا (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب