علی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی
آرشیو وبلاگ
      خروج کن ()
برآی ای آفتاب صبح امید نویسنده: علی - پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩۳

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

 

کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

 

غم گیتی گر از پایم درآرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم

 

برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

 

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

 

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

 

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

  نظرات ()
  نویسنده: علی - سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳٩۳

برای تو خواهم نوشت.

روزی برای تو خواهم نوشت. دمی

دمی که هنوز نیاسایم از غیر

برای تو کتاب ها خواهم نوشت

خواهم نوشت از ...

از چه خواهم نوشت

من برای تو از چه خواهم نوشت...

آنچه بنویسم هرگز نخواهی خواند

پس برایت از همه چیز خواهم نوشت

از همه یادگاری هایت

از همه دلدادگی هایم

از همه ناگفتنی ها

که اگر می خواندی مرا هیچ توان نوشتن نبود.

  نظرات ()
  نویسنده: علی - سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳٩۳

همه فال ها از تو حکایت دارند پس تو خود کجایی ای کمان ابروی کافر دل من.

 

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

 

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

 

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

 

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

 

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

 

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

 

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

 

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

  نظرات ()
  نویسنده: علی - شنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩۳

روزهای بی تو مرا سال می شود 

 

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

  نظرات ()
  نویسنده: علی - شنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩۳

3 سال یا چهار سال دقیق نمی دانم سال های بی تو که مرا در شمار نیست.

 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

  نظرات ()
مطالب اخیر قدمی کوچک و کم هزینه با شوی تبلیغاتی عظیم با هدف تهییج قومیت ها. به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای // ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٤ به آب دیده بشوییم خرقه ها از می ......... که موسم ورع و روزگار پرهیز است پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤ چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٤ شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٤ چو عاشق می شدم گفتم باید هر از چند گاهی هرس شوم مهلت 40 روزه
کلمات کلیدی وبلاگ انگلستان (۱) اتحادیه اروپا (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب