علی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی
آرشیو وبلاگ
      خروج کن ()
  نویسنده: علی - یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩۳

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

  نظرات ()
شب است و سراحیست بر سر دست نویسنده: علی - یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩۳
عزادارم ، بلی عزادارم عزادار از تمام بی احترامی ها و بی اجری ها و بی قربی ها برای همه ناغافل تیر خوردن ها برای بیچارگی ها کشیدن ها و همه وقت گذاشتن ها و سپس هیچ ندیدن ها جز جفا و جز بی اجر و قربی. بلی نباید غافل گردیم از اشارت ها
بگذار خوابی برایت نقل کنم. شش ماه پیش بود شبی خوابی دیدم از رقابتی که من بودم و "آن" و دیگری هم بود در این داستان به نام "او" من و "آن" را می شناسی و "او" هم پسری پاک است و بی آزار و مومن از دیار دیگری به نام "همو". من و "آن" و "همو" هر سه را می شناسی دور نیستند. خلاصه آنکه من و "آن" بر سر تو با هم رقیب هایی صریح و شدید بودیم و همه سعیمان در تصاحب تو بود من از "آن" عقب بودم و دلگیر و تمام سعیم در باز پس گیری تو بود که ناگاه دیدیم "او" از راه رسید و ناغافل تو را ربود چه دلی و چه محفلی . بلی ما ناغافل در جنگ با هم بودیم ناآگاه از آن که "او" تو را از آن خود کرده است.
حال برگردیم به تعبیرکی بر خوابکی . پس از اینکه این خواب را دیدم اتفاقا این قضیه را برای "آن" تعریف کردم. در تصورم "او" نشانه ای از فردی پاک بود. 
بگذریم
قریب به ماهیست که دریافتم که "او" نشانه ای از " همو" بوده . ماههاست که "همو" پیش ما از تو بد می گوید و ما غافل که در حقیقت این "همو" همانکه همشهری "اوست" نشانه خواب من بوده و این "همو"ست که در دل تو جا باز کرده.
می دانی مسئله چیست روز های اول آشنایی تو ناخودآگاه مرا پر از یاد و خاطره ی عشقی گم شده عشقی که هیچگاه مرا یارای رسیدن به او پیدا نشد کردی و چنان شیفته ی رخت شدم که شام ها خوابت را می دیدم و روزها به شوق دیدار تو پا از خانه بیرون می گذاشتم.
اما با گذشت زمان پی به بلاهت ناخودآگاه خود بردم چرا که هیچکس بازتولید نمی شود حتی اگر دنیا دنیا برای آدم ارزش داشته باشد
راستی قبل از تمام شدن بگذار یکی از خواب هایم را برای تو تعریف کنم
 شبی خواب دیدم که من و تو در خانه ی قدیمی مادر بزرگم بودیم با هم در اتاق بودیم به سمت در خروجی که رفتیم ناگاه زنبور های زرد از سوراخ در به ما حمله کردند من و تو از آنها فرار کردیم و از راهروی تنگ کنار خانه به حیاط پشتی و به مطبخ آن خانه گریختیم در حالی که زنبور ها دنبالمان بودند. اما به مطبخ که رسیدیم دیدم که زنبور ها نیستند برگشتیم و دیدیم که زنبور ها در تار عنکبوتی که در راهروی تنگ کنار خانه بود گیر افتاده اند. خواب وسیع و پر معنایی بود . بگذریم . 
فقط گفتم که یک معنایی در زندگی من داشته ای
الان خیلی زمان گذشته و دیگر مسئله ای به نام اینکه برای داشتن تو رقابت کنم وجود ندارد نه اینکه دوستت نداشته باشم . چرا هنوز دیدن تو مرا روحیه می دهد و انرژی برای پیشرفت و حرکت به سمت جلو و هنوز درصدی از آمدن هر روزه ی من بخاطر توست. تو را خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از آنکه تصور کنی-و این نه آن مسائل غریزیست - اما دو برابر اینکه دوستت داشته باشم از تو متنفر از تو متنفرم چرا که اجر و قربم را پاس نداشتی چرا که آن هنگام که نیاز داشتی تمام توان خود را برای بر آوردن نیازت بکار بردم و از خود گذشتم. اما آن دمی که به همراهی ، به پشتیبانی ، به کمکت احتیاج داشتم و حتی درخواست کمک نمودم تو در نهایت بی احترامی ، در نهایت بی عزتی غرورم را پایمال کردی، در نهایت بی احترامی به من توهین کردی و در نهایت همه چیز در نهایت غصه ام تنهایم گذاشتی و در برابر چشمانم با "همو" نشستی و در حالی که من درحال له شدن زیر فشاری ناشی از بی اجر و قربی بودم در برابر چشمانم با " همو" درد دل کردی
آری همان دم بود که فهمیدم که ای دل غافل کجا نشسته ای سر در کدام گریبان فرو برده ای که جا هست و بچه نیست و "همو"  که هیچ انتظاری نمی رفت قاب از دل شما ربوده است. آری و پس آن بود که شروع شد مرحله ی آگاهی و تازه دیدیم که چه نزدیک تر از آنید که من تصور کنم و چقدر قربان صدقه رفتن های تو مرا آزار می داد. گذشت هر چیزی را باید قبول کرد.
آری تو را دوست دارم . خیلی زیاد تو را دوست دارم اما همچنان از تو متنفرم. ولی باز هم آرزوی موفقیت و سلامتی تو را دارم. اگر به "همو" برسی که خواب من هم تعبیر می شود- اگر این نباشد که تو همه را وسیله پیشرفت خود می سازی. اما گوش فرا ده . خودم می دانم دهاتی ام و فردی ضعیف و مورد تمسخر و اینکه تمسخر زیاد شده اما خواهشا خواهشا خواهشا تو مرا مسخره نکن تو نمک بر زخمم نپاش زخمم چرکین است اما تو سر آن را باز نکن. امیدوارم که موفق و موید باشید. اما خواهشا اینهمه قربان صدقه "همو" نرو باور کن بدجور حرص می خورم هنگامی که آن را می بینم. هنوز بر تو غیرت دارم و حسودیم می شود.
اتفاقا تو و "همو" خیلی به هم می خورید و اگر به هم رسیدید شاید در آینده هم فرصتی برای زیارت مجدد پیش آمد.
من عزادارم و دلگیر اماموفق باشی و خداحافظ ای که حتی یک خداحافظی هم نگفت.
 
  نظرات ()
  نویسنده: علی - یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩۳

ای زندانی در خویش

بر خویشتن بتاز

 

mourning of not happening of what, that wasn't mean to happen

  نظرات ()
  نویسنده: علی - دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۳

there is no time to remember who you was and where you was .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
غوغا می کنی نویسنده: علی - جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳٩۳

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی

خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی

 

از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم

کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی

 

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی

 

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال

زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی

 

امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست

این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی

 

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن

در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی

 

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن

شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

--شهریار--

  نظرات ()
مطالب اخیر قدمی کوچک و کم هزینه با شوی تبلیغاتی عظیم با هدف تهییج قومیت ها. به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای // ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٤ به آب دیده بشوییم خرقه ها از می ......... که موسم ورع و روزگار پرهیز است پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤ چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٤ شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٤ چو عاشق می شدم گفتم باید هر از چند گاهی هرس شوم مهلت 40 روزه
کلمات کلیدی وبلاگ انگلستان (۱) اتحادیه اروپا (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب