علی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی
آرشیو وبلاگ
      خروج کن ()
هیچ می دانی؟ نویسنده: علی - جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۳

هیچ می دانی که بر من چه گذشت؟ هیچ می دانی که این سه سال و، آن چهار سال چگونه گذشت؟

      هیچ میدانی چند هزار لعن و نفرین از من بر من فرستاده شد ، هیچ می دانی ؟ ؛ آری به راستی هیچ می دانی دیشب که برای تو فال گرفتم چه آمد؟ حرف حافظ است صحبت از من نیست:

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                     روی مه پیکر او نیک ندیدیم و برفت

       آیا واقعا رفتی آیا واقعا حتی بدون اینکه بگذاری روی ماهت را یکبار خوب بنگرم ؟ هیچ می دانی چقدر در حسرت یکبار صحبت با تو بودم؟ هیچ می دانی چقدر دزدکی دیدمت؟ ، هیچ می دانی ؛ واقعا هیچ از اینها ضره ای شنیده ای ؟ اصلا قبل از اینها هیچ می دانی من کیستم؟ هیچ چهره ام را می شناسی ؟ هیچ نام من را بیاد می آوری / اصلا تا بحال نامم را شنیده ای ؟ 

شاید اصلا نامم را هم نشنیده ای ،تقصیر تو نیست همه اش منم. منم آن بی عرضه ی خام  بی تجربه ی ترسو؛ 

تو آن قله ی کوه بلند نه تو آن خورشید عالم تاب بودی که دست هیچ جنبنده ای به تو نمی رسید اما من ، من زار ، من، آن ضلیل ، آن فلج مادر زاد آن ریگ کف دریا که فقط به خود جرات می داد گاهی نظر کوچکی بر جمال ماهت بیاندازد.

عزیزکم، گر من نمی توانستم پس چرا او می توانست؟ پس چرا همه تو را به نام او می شناختند ، چرا همه تو را از او و او را از تو می دانستند؟

آه از این تردید ها که دل من را از تو دور ساخت آه از این ترس ها و مرض ها وحسرت های پسین آن. شاید اگر با تو می بودم تمام قله های موفقیت او مرا تپه های کوچک می نمود. عزیزکم پس چرا مرا نیافتی ، گلم، می دانی چه شب ها به یاد تو صبح شد و  چه صبح ها به یاد توشب؟ هیچ می دانی در یاد تو چه مسیر ها نوردیده شد و چه راهها پیاده طی؟ هیچ می دانی در رویای تو چه ساعت ها تند می گذرند و در دوری و حسرت تو چقدر کند؟

آیا از تو چیزی کم می شد که بر این پسرک ساده ی دهاتی نظری بیاندازی ؟ نمی شد روزی آسیبی گزندی به من برسانی ؟ نمی شد که ظرف مرا بشکنی که موجب فخر من پیش دیگران شود؟ آه از این دل سنگ . آه از عشق یکطرفه. آه از جاده های بن بست.

 یعنی باور کنم که تو هیچ نظری به من نداشتی ؟ یعنی باورت کنم که مرا نمی دیدی ؟ یعنی همه ی نشناختن ها و ندیدن ها و توجه نکردن ها را باور کنم ؟ پس چرا هنوز در دل منی ؟ چرا هنوز عاشقانه و بیش از پیش دوست دارمت؟ سالهاست که نیستی پس چرا لطف وجودت از من رخت بر نبست ؟

تو ماه بودی همه در حسرتت بودند اما کو همه رفتند "او" مانده و تو و من . و من مطمئنم نمی توانستم چون او خوشبختت کنم. پس خوشا بحالت، و زندگی بکامت، نیک روزگار سرکنی. بیاد این بیچاره هم نیافت، او خود هم از خود در فراموش است. تو نیز چنین کن شاید که هرگز از او نشنوی و نبینی و هیچ نامه ای نرسد به دستت . اما او خود می داندکه تو را چگونه دوست می دارد. 

 و این همه دلخوشی و خوشبختی اوست.

و تو همه ی او هستی.

و این! اصل وجودی اوست.

  نظرات ()
مطالب اخیر قدمی کوچک و کم هزینه با شوی تبلیغاتی عظیم با هدف تهییج قومیت ها. به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای // ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٤ به آب دیده بشوییم خرقه ها از می ......... که موسم ورع و روزگار پرهیز است پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٤ چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٤ شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٤ چو عاشق می شدم گفتم باید هر از چند گاهی هرس شوم مهلت 40 روزه
کلمات کلیدی وبلاگ انگلستان (۱) اتحادیه اروپا (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب